تبليغاتX
ســـلام, آره کوچـــولـــو خـــــودشه
ســـلام, آره کوچـــولـــو خـــــودشه
برای بودنت میمانم وبرای دیدنت میمیرم باش تابمانم وبمان تا نمیرم
   آشق...


سلام به همه ی دوستای گلم

امیدوارم که حالتون خوب باشه

منم خوبم بد نیستم ولی مدتی به سختی مریض بودم و پله های مرگ رو یکی پس از دیگری طی میکردم نمیدونم یهو چی شد زنده موندم

یه دوست پیدا کردم مثل خودم ولی تا اومدم باهاش دوست بشم ناپدید شد امیدوارم این
آپ رو بخونه و بازم بیاد(دریا جون)

دیشب با بارون مسابقه دادم اون بارید و من گریه کردم

باهاش از تو حرف زدم

اون دلتنگ خورشید بود و من دلتنگ تو...!!

توجه        توجه                         توجه    توجه

آشق! از این به بعد اینگونه بنویسید چون همیشه سرش کلاه میرود.




نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط "سمیـه کـوچــولــو"

از انجایی که هیچ ذوق و شوقی برا سال جدید نداشتم و ندارم آپ برای عید نذاشتم

انشاالله دل همه تون تو سال جدید دور از غم و غصه باشه

بهار همگیتون مبارک

از لب دریا و ساحل هرکی یه خاطره داره آخه دست خیلی ها رو توی دست هم میذاره

دریا حرفی دارم اما واسه ی گلایه دیره از خدا میخوام که هیچ وقت عشقتو ازت نگیره

اما نارفیقی کردی

کردی عشقمو نشونه باشه اشکالی نداره ما خدامون مهربونه

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1391 توسط "سمیـه کـوچــولــو"

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

ای دل من!

چه دیدنیست منظره ی شکسته ات

تار خزان تنیده بر پنجره های بسته ات

در شب سرد بی کسی میکشی ام به قصه ی

ساحل عشق و کشتی شعر به گل نشسته ات

نقش بهانه می زند یاد بهاری اش بر این

دفتر زرد کشته از خاطره های خسته ات

 

عشقمو پیدا میکنم... پیدا نمیکنم...پیدا میکنم...پیدا نمیکنم...

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390 توسط "سمیـه کـوچــولــو"
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

كد تغيير شكل موس